تبليغاتX
روزهای من

روزهای من

جمعه 78/5/18

فردا روز آخر مدینه است ...
صبح کمی زیاد خوابیدیم و صبحانه را از ذخایر یخچال خوردیم.
البته ما هم به لطف خانواده ها کاملا مجهز به سفر آمدم: آویشن، نعنا خشک، پسته، بادام، گردو، پیاز، لیمو، خاک شیر، نبات و چند نوع قرص قسمتی از تجهیزات ماست... (راستی در صبحانه ظاهرا تخم مرغ به دلایل بهداشتی و امنیتی از برنامه غذایی حذف شد!!) بعد کمی به کارهای خودمان رسیدیم و بری ساعت های آخر مدینه برنامه ریزی کردیم. بعد برای نماز جمعه به مسجدالنبی رفتیم. خیلی شلوغ بود، خیلی. در قسمت هایی از حیاط با اینکه آفتاب شدید بود قالی پهن کرده بودند و مردم نشسته بودند و البته درهای پشت بام مسجد النبی هم برای نماز گزاران باز شده بود. ما هم برای نماز به پشت بام رفتیم. پشت بام هم مثل سایر جاهای مسجد زیبا بود.
دو حیاط  در مرکز ساختمان مسجد هست که با چتر مسقف شده. در این دو حیاط  در بالای دیوار اسم هایی نوشته. اسم پیامبر(ص) و دوازده امام هست. و اسم برخی صحابه از جمله سلمان فارسی. نام امام زمان(عج) هم با عنوان محمد المهدی نوشته شده و از ترکیب "ح" از محمد و "ی" از مهدی کلمه حی ایجاد شده که جالب است.(بعدا عکس ها را ببینید)
پیش نماز اصلی مسجد شیخ خزیفی است که این روزها نیست(ظاهرا ایشان در یکی از سفر های آقای هاشمی رفسنجانی در زمان حضور ایشان در حرم بر علیه شیعیان حرف هایی زده بود و به این علت دو سال از پیش نمازی مسجدالنبی محروم شد)
وقتی به هتل برگشتیم نرسیده به در هتل متوجه یک تراژدی شدیم: ماهی ... اما اینبار چون از قبل آمادگی داشتیم و برای مواقع ضروری برنامه ریزی کرده بودیم (کشف البیک) با آرامش رفتیم سالاد را در هتل خوردیم و نوشابه و میوه را برداشتیم و باز هم خودمان را در رستوران البیک مهمان کردیم و به ریش ماهی خندیدیم. (در حقیقت دنبال بهانه ای می گشتیم تا بز هم به البیک برویم...)
جلسه کاروان عصر برگذار شد و نکاتی در مورد مناسک گفتند. بجای نماز مغرب برای نماز عشا به مسجد رفتیم. این دفعه مامور دوربین را کشف کرد، ما هم کم نیاوردیم و از یک در دیگر رفتیم داخل. بعد از نماز دنبال مخابرات گشتیم که به خانواده و چند نفر از رفقا زنگ بزنیم که پیدا نکردیم و چون شام مهم تر بود برگشتیم هتل. به این نتیجه رسیدیم که یا اول وقت باید برای غذا برویم یا آخر وقت چون در غیر این صورت استفاده از آسانسور با توجه به جمعیت، کاری غیر ممکن است. چون شب آخر بود برای وداع با شام با هماهنگی و همکاری آشپز مهربان دو لیوان پر از زیتون گرفتیم و الان هم که در حال نوشتن هستم هنوز دارم می خورم. امشب باید ساک ها را تحویل بدهیم که به مکه ببرند.
اینجا درخت راحت سبز نمی شود اما ساختمان به راحتی و در فرصت بسیار کوتاهی سبز می شود، رشد می کند و برای صاحبش میوه (زائر) می دهد. تقریبا همه ساختمانهای اطراف حرم هم ارتفاع هستند و چهارده طبقه.
سنی ها تا آنجا که من دیدم ذکر دسته جمعی ندارند حتی صلوات هم با هم نمی فرستند و دعا نمی کنند و تنها چیزی که با هم می گویند "آمین" است آن هم در کعت اول و دوم نماز مغرب و عشا و نماز جمعه، بعد از خواندن حمد توسط امام جماعت!!
ساک ها را طناب پیچ کردیم (برای اینکه در اثر جابجایی بد، نترکد) و دم در گذاشتیم. تقریبا همه چیز را جز برخی وسایل خیلی ضروری... مثل برزخ شده، جز لباس احرامی (کفن) نباید چیزی داشته باشی. از مدتی پیش از محرم("م" را با ضمه بخوانید) شدن می ترسیدم از اینکه باید از شنبه عصر تا یک شنبه ظهر محرم بمانیم از اینکه چه باید بکنیم و چه نباید بکنیم. اما امروز تصمیم گرفتم طرز فکرم را عوض کنم تا از محرم شدن لذت ببریم.
امشب برای آخرین بار اگر بتوانیم می خواهیم برویم حرم و صفا کنیم.
کمی هم از کاروان بگویم، کاروان 120 نفره است و همه در یک طبقه هتل اسکان داده شدیم.  رییس کاروان آقای قهرمانی که از همان تماس اول رفتارش به دلم نشست، فرهنگی بازنشسته است (البته از رفتارش هم معلوم است، مثل یک پدر با بچه ها برخورد می کند، حتی وقت هایی هم که ناراحت می شود)، معاون هم آقای ظهیری است که در دانشگاه آزاد تدریس می کند، جوان است و حرف بچه ها را راحت می فهمد. و روحانی آقای شکراللهی است و ایشان هم جوان هستند و خوش مشرب وخوش محضر. هر سه خوش اخلاق هستند و همسفر بودن با آنها لذت بخش است.
دعای هنگام دیدن کعبه برای من مساله بزرگی شده. نمی دونم باید چی از خدا بخوام. می گن سه تا آرزو برآورده می شه. انتخاب این سه تا خواسته خیلی سخته، مخصوصا اینکه خودم هم به برآورده شدنش اعتقاد دارم. دارم چنتا شو روی کاغذ می نویسم تا از بینش انتخاب کنم.

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 16:19  توسط محمد  | 

پنج شنبه 78/5/16


صبح حدود 9 از خواب بیدار شدیم و رفتیم به سمت جایی که می گفتند مرکز فروش پارچه است(قصر الدخیل). قیمت های پایین هست تا بالا. یک فروشنده شیعه پیدا کردیم (عبد الله) که خیلی با محبت بود و کلی با ما گرم گرفت. از اینکه با این سن هنوز مجرد هستیم متعجب شد. و کلی به ازدواج توصیه کرد. می گفت ما شیعه ها میگیم: خدا یکی، زن یکی. اما سنی ها میگن: خدا یکی، زن یکی یکی :) محض احتیاط و به منظور آینده نگری یک قواره چادر نماز از خودش خریدیم.
تصمیم گرفتیم  برای تعقیبات خرید، نهار مختصری بخوریم. به رستوران البیک رفتیم که در انتهای بقیع بود و حامد (بشارتی) توصیه کرده بود برویم. انواع و اقسام غذاهای سوخاری را داشت (مرغ،ماهی و میگو) و با 9 ريال یک مهمانی کوچک گرفتیم و واقعا مزه خوبی داشت. با اینکه چیز عجیب و جدیدی نداشت و همان مرغ سوخاری خودمان بود اما با نان همبرگر سرو می شد و سس سیر هم داشت. اگر همچین رستورانی در شیراز افتتاح می شد با لطفی که شیرازی ها به رستوران ها دارند در فرصت کوتاهی صاحبش را پول دار می کرد. نماز را در حرم خواندیم و طبق معمول بعد ار نماز چند صفحه قرآن. قرآن خواندن در حرم لطف خاصی دارد و نماز هم که جای خودش را دارد. امیدوارم خدا این لذت را همیشه برایمان نگه دارد. اینجا روزها خیلی با برکت است و طولانی. یکی از دلایلش نماز اول وقت خواندن است.
برخی از ایرانی ها در حرم رعایت نمی کنند که هم حساسیت ایجاد می کند هم مزاحمت برای اطرافیان. مثلا دیروز بعد از نماز ظهر که می خواستیم نماز عصر بخوانیم یکی از زائرین ایرانی آنقدر نمازش را بلند خواند (تقریبا داد می زد) که نفهمیدیم چه نمازی خواندیم. جالب هم اینجاست که نماز عصر باید آرام خوانده شود و نمی دانم آن هموطن چه فکری کرده بود(البته احتمالا اصلا فکر نکرده بود). البته سنی ها هم کار های عجیب زیادی می کنند. قرآن روی زمین گذاشتن را بد می دانند اما در هنگام خواندن قرآن پایشان را دراز می کنند! در مسجد النبی دراز می کشند و می خوابند و برای اینکه راحت باشند رحل را باز می کنند و جای بالش زیر سرشان می گذارند(بعدا عکس ها را ببینید).
دیروز بالاخره سر دل حوصله رفتیم بقیع و حسابی خوش گذشت.جمعیت زیادی جلوی قبر ائمه هستند که البته اجبار حدود 5 یا 6 متر با قبر ها فاصله دارند. چند نفر سعودی مرتب به مردم تذکر می دهند که از روی کتاب دعا نخوانند. اما ایرانی ها معمولا هیچ جا کم نمی آورند اینجا هم همینطور معمولا یک نفر با این سعودی ها وارد بحث می شود تا بقیه راحت به کارشان برسند. می گویند پس از اینکه عثمان (خلیفه چهارم)  کشته شد مردم بدن وی را تکه تکه کردند و چون در قبرستان بقیع وی را راه ندادند او را در یک خانه خرابه که متعلق به یک زن یهودی بوده دفن کرده اند که بعدا به بقیع اضافه شده.
در بقیع کبوتر زیاد است و زائرین هم برای آنها دانه می پاشند. بخاطر حضور کبوترها سطح خاک بقیع از اثر جای پای کبوترها به طرز زیبایی مانند موکت طرح دار به نظر می رسد (بعدا عکس ها را ببینید). زنان هم تا پشت دیوارهای بقیع بیشتر اجازه ندارند بیایند و از همانجا زیارت می کنند که صحنه ناراحت کننده ای است.
اینجا از مخلفات اصلی شام زیتون سیاه است و من بیشتر از اینکه شام بخورم از زیتون استفاده می کنم به نحوی که وقتی شام میز ها تمام می شود با زیر پا گذاشتن تمام اصول تا آنجایی که در دستانم جا بشود زیتون های مصرف نشده را بر می دارم(البته برای اینکه دور نریزند و اسراف نشود!!). احتمالا به اندازه 603 هزار تومانی که برای سفر دادم زیتون خورده ام.
متاسفانه بچه ها خیلی به جزوه هایی که ستاد عمره داده بود توجه نکرده اند که با توجه به اینکه دانشجو هستند این بی توجهی عجیب است.
البته برخی از موارد این جزوه ها هم به تجربه اش می ارزد: صبح عده ای برای دیدن شکاف کوه احد پیاده از هتل به راه افتادند اما چون در جزوه نوشته بود رفتن بی فایده است بی خیال شدم. البته بعد بچه ها گفتند که سعودی ها کف شکاف را قیر پاشیده بودند تا مانع عبور و مرور شوند. فکر می کنم اگر رفته بودم حداقل به دلم می ماند.
خیلی از گربه های مدینه تعریف می کردند چند نفر سفارش کرده بودند با دیدن گربه های مدینه یادشان بیافتم. اما مثل اینکه گربه ها این مدت رفتن مرخصی. البته همان چند تایی را هم که دیدیم خیلی نحیف بودند و بر خلاف تصورمان مثل اینکه از سوء تغذیه رنج می بردند.
از قدیم یادم می آید هرکس از عربستان می آمد می گفت عرب ها چقدر به نماز مقید هستند و احترام می گذارند و موقع اذان اگر آب دستشان است زمین می گذارند و به مسجد می روند و مغازه دارها وقت اذان تعطیل می کنند . اما دیروز کاشف به عمل آمد که اگر مغازه ها تعطیل نکنند توسط دولت جریمه می شوند که این مصداق واقعی توفیق اجباری است.
شب رفتیم گردش در شهر و تصمیم گرفتیم رستوران مک دونالد را هم امتحان کنیم و  از قبلش دلمان را صابون زده بودیم که چه غذایی بخوریم. اما چشمتان روز بد نبیند، ان همبرگری که در دنیا معروف است از همبرگرهای ساده خودمان مسخره تر بود. کارد بخورد به این شکم که اسیر طمع و تبلیغات شد. با پولی که آنجا دادیم چیزی حدود 12 همبر شب چره می توان خورد ( همبر شب چره را شیرازی ها می شناسند و برای خیلی از آنها از جمله خود من از ارکان ایدئولوژی و جهان بینی غذایی است البته لازم به ذکر است که کلمه همبرگر برای شیرازی ها نامانوس است، شیرازی ها غالبا از واژه همبر استفاده می کنند) بعد با تاکسی به سمت هتل آمدیم. اینجا دوبار که سوار تاکسی شدیم رانندگان از شیعه یا سنی بودن ما می پرسیدند و بعد به این نکته اشاره می کردند که شیعه یا سنی مهم نیست، ما همه مسلمانیم و برادر.

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 16:18  توسط محمد  | 

چهارشنبه 78/5/15


چون دیشب تا نماز صبح بیدار بودیم تا ساعت 11.30 خوابیدیم و بعد هم کمی به نظافت اتاق رسیدیم. برای نماز به مسجد رفتیم و برای نهار برگشتیم. مشکل کوچکی پیش آمده بود که بعد از نهار با هم حلش کردیم. بلاخره در سفر اتفاق های مختلفی میافته که اگه زود بهش رسیدگی بشه به راحتی تموم میشه. ساعت چهار و نیم جلسه هماهنگی کاروان و اولین جلسه توضیح مناسک بود.
بعد از ظهر برای بازدید از مسجد شیعیان یا مسجد شیخ عمری (امام جماعت مسجد) مدینه رفتیم. بخاطر محدودیت ها مسجد گلدسته نداشت. اینجا تنها جایی در مدینه است که می توان برای نماز خواندن از مهر استفاده کرد و بلند صلوات فرستاد و شیعیان با لذت اینجا دعا می خوانند مخصوصا دعای فرج امام زمان. و البته ورود زنان نیز آزاد است.(زنان در عربستان جز در مسجد النبی و مسجد الحرام به سایر مساجد نمی توانند بروند). باغ نخل بزرگی در اطراف مسجد بود. باورم نمی شود در مدینه جایی به این سرسبزی باشد. مثل باغ بود سرسبز با حوض های آب. می توانستیم از درخت، خرما بچینیم و بخوریم. نماز را به جماعت خواندیم. حس  خوبی داشت. کلی شیعه آنجا بود، عرب و غیر عرب. اینجا هم دست فروش داشت و چون شیعه بودند مردم سعی می کردند از آنها بیشتر خرید کنند.
ظاهرا قبرستان شیعیان هم خارج از مدینه است. گفتم قبرستان، یادم افتاد از مسجد شیعیان کفنی هم خریدیم برای روز مبادا ...
طی یک توفیق اجباری شب رفتیم بازار (مزایا مول). (اتوبوسهایی که ما را به مسجد شیعیان بردند پولی نگرفتند به این شریط که شب با آنها به بازار برویم، چون صاحبان بازارها به ازای هر نفر به آنها پول می دهند)اینجا شاید قیمت ها کمی پایین تر باشد ولی مهمترین نکته تنوع زیاد است. در بازارها از هر جنسی مدل های متنوعی وجود دارد که هم آدم را به خرید وسوسه می کند هم خرید را راحت. البته با اینکه برخی اجناس اینجا ارزان تر است اما برای پول خرج کردن و ریختن در جیب عرب ها دست و دلم به خرید نمی رود. کاش مردم همین خرید ها را ایران انجام می دادند که اینهمه ارز از کشور خارج نشود.
همراه داشتن قرآن با ترجمه فارسی اتفاق خوبیه. چون اینجا قرآن خوندن خیلی توصیه شده و لذت بخشه چون اگر قرآن رو با معنی بخونیم خیلی بیشتر حال میده. و داشتن بعضی کتاب ها هم مفید است مثل حج دکتر شریعتی. قبل از سفر یک بار آن را خواندم اما بسیاری از جاهای آن برایم نا مفهوم بود و چقدر دلم سوخت که آن را باخودم نیاوردم.(انشا ا... دفعه بعد)
فروشندگان افغانی اینجا زیاد هستند و اگر فرزین همراهمان بود احتمالا کمک برزگی در ارتباط برقرار کردن با آنها می توانست بکند البته افغانی ها فارسی را هم خیلی خوب حرف می زنند. و بازار چانه زنی بسیار داغ است... برای برخی اجناس تا 40 درصد (و حتا بیشتر)هم می شود چانه زد و این به توانایی های فردی خریدار و فروشنده بستگی دارد. یک نمونه عملی: برای زیارت از هتل رفتیم بیرون که یک مغازه دار ما را به زور کشید داخل و اصرار کرد پارچه کت شلوار بخریم، از متری 6 هزار تومان شروع کرد و در عرض 26 ثانیه قیمت به متری سه هزار تومان رسید و البته با این وجود چون از قبل گفته بودند این پارچه ها مرغوب نسیتند (از قیمتش هم معلوم است) نخریدیم و بیرون آمدیم.
از مسجد النبی که به سمت بقیع بیرون بیایید (از در جبرئیل) تعدادی ستون در مقابل باب النسا در سمت چپ و راست وجود دارد. که بین این دو ردیف کوچه بنی  هاشم قرار داشته است که محل سکونت خاندان پیامبر بوده است. جای حدودی منزل امام باقر(ع)، امام صادق(ع)، امام حسین(ع)، حضرت عباس روی نقشه معلوم است. در قبرستان بقیع رو سه بار در روز باز می کنند. بعد از نماز صبح، بعد از نماز عصر و بین نماز مغرب و عشا و فقط مردها اجازه ورود دارند. هنوز نتوانستیم سر دل حوصله و بدون مزاحمت سعودی ها به بقیع برویم.

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 16:16  توسط محمد  | 

سه شنبه ۱۵/۵/۸۷


امروز برای زیارت دوره رفتیم. اول کوه احد و قبرستان احد. همانطور که انتظار داشتیم ذر قبرستان بسته بود. در اینجا قبر حمزه عموی پیامبر قرار دارد. روی تپه ای ایستادیم و روحانی برایمان توضیح داد. کوه احد در مقابلمان بود. تقریبا مشابه کوه های جنوب شیراز بود. چند کوه در کنار هم. می گویند پس از شکست سپاه اسلام پیامبر برای در امان ماندن از لشکر دشمن به غاری در احد رفته اند. روحانی می گفت می توان با پیاده روی به آن رسید. می خواهم برای رفتن به آن برنامه ریزی  کنیم. پس از احد به مسجد قبا رفتیم. قبا اولین مسجدی است که در زمان اسلام ساخته شده. اطراف قبا نخلستان هایی وجود دارد. دو رکعت نماز خواندیم. در مغازه های اطراف قبا خرما هایی به فروش می رسد که از همین نخلستان ها برداشت می شود. می گویند این نخلستان ها توسط حضرت محمد (ص) و حضرت علی (ع) ایجاد شده و خرما ها خاصیت شفا بخشی دارند. البته قیمت این خرما ها نسبتا زیاد است. هر کیلو 60 ريال که به پول ما 15 هزار تومان می شود.(هر ريال عربستان 250 تومان است). در مسجد قبا هم چون دوربین همراهم بود مجبور شدیم با پوریا به نوبت به داخل برویم و نماز بخوانیم. بعد به مساجد سبعه رفتیم. نام این مسجد به معنای عدد هفت است. هفت مسجد در اینجا وجود داشته که در حال حاضر فقط چهار تای آن موجود است. در مقابلمان کوهی وجود دارد. مسجد پیامبر (ص) و مسجد سلمان فارسی  در سمت چپ کوه، که مسجد پیامبر (ص) در بالا و مسجد سلمان فارسی در پایین دامنه قرار دارد. مسجد عمر در وسط و مسجد حضرت زهرا(س) در سمت راست و در میانه کوه است. مسجد پیامبر(ص) و مسجد سلمان فارسی با تصوری که ما داریم متفاوت هستند و فقط از یک اتاق و یک حیات کوچک تشکیل شده اند. فکر می کنم هر کدام از این دو مسجد نهایتا وسعتی در حدود 50 متر مربع داشته باشند. زائرین به نوبت در این دو مسجد نماز مستحب می خوانند. مسجد عمر هم کوچک بود و عده ای هم داخل آن مشغول صحبت بودند که احتمالا اهل سنت بوده اند. بر اساس اشتباه چند نفر از دوستان نزدیک بود بجای مسجد سلمان، بچه ها در مسجد عمر نماز مستحب بخوانند ! بر خلاف سه مسجد قبلی، در اطراف مسجد حضرت فاطمه (س) درخت وجود دارد و تقریبا حالت باغ مانند دارد.(درخت در مدینه چیز کمیابی است) اینطور که می گویند متاسفانه در مسجد سال هاست که بسته است.  این منطقه محل جنگ خندق یا احزاب بوده است که به پیشنهاد سلمان فارسی خندقی در مقابل دشمن حفر می شود که موجب پیروزی سپاه اسلام می گردد. اثری از خندق بر جا نمانده. دولت سعودی بجای مساجد این منطقه یک مسجد بزرگ احداث کرده که هنوز افتتاح نشده. اما می گویند پس از افتتاح سایر مساجد را خراب خواهند کرد. مسجد آخر ذوقبلتین بود. این همان محلی است که جهت قبله مسلمین از مسجد الاقصی به مکه مکرمه تغییر یافته که در همان مکان مسجدی احداث شده. این محل خارج از مدینه قرار داشته و ظاهرا پیامبر در این منطقه مهمان یکی از قبایل بو دهاند که تغییر قبله انجام می شود. آنطور که روحانی می گفت بیت المقدس، مسجد ذوقبلتین و کعبه در یک مدار جغرافیلیی قرار دارند. یعنی پیامبر برای تغییر قبله 180 درجه تغییر جهت داده اند. اما در مورد اینکه در این قضیه چه نکته ای نهفته است چیزی نگفت. برای اینکه دوربین مشکل ساز نشود آنرا ته کیسه کفش گذاشتم و به راحتی وارد شدم. (در مدینه با توجه به رفت و آمد زیاد به مسجد  دو راه برای پا برهنه نبودن داریم: 1- داشتن کیسه برای بردن کفش به داخل خا در آوردن کفش در بیرون و هرروز کفش نو خریدن)
حضور دست فروش ها هم در اطراف تمامی جاهایی که امروز رفتیم پرشور و چشمگیر بود و البته برخی زائرین هم روی آنها را زمین نمی انداختند و خرید های مفصلی می کردند.
ظهر برای نماز به مسجد النبی رفتیم و باز هم دوربین عکاسی را با خودم به داخل بردم اما حس عکس گرفتن نبود. اینجا در بدو ورد به ساختمان مسجد کیف را بازرسی مختصری می کنند و اگر دوربین تابلو نباشد مشکلی پیش نمی آید.(بازرسی اینجا من را یاد بازرسی در ورودی یکی از ادارات شیراز می اندازد که مامور مربوطه فقط در صورتی ممکن است از ورود شما جلوگیری کند که یک قبضه توپ 106 به همراه داشته باشید). یک راه بسیار مناسب برای در رفتن از بازرسی کیف، ورود به ساختمان مسجد در زمان شروع نماز است چون همه برای ورود عجله دارند نگهبان ها فرصت گیر دادن نمی کنند. البته چون به حمل موبایل ایراد نمی گیرند خیلی ها با موبایل عکس می گیرند. که البته در صورتی که در زمان عکس گرفتن نگهبان ها مچ شما را بگیرند به احتمال 86 درصد باید فاتحه وسیله عکاسی تان (چه دوربین چه موبایل) را بخوانید.
هتل دانشجویان در مدینه  جوهره العاصمه نام دارد و چهارده طبقه است و چیزی حدود 1700 دانشجو در آن واحد در آن سرویس داده می شوند. رفتار کارکنان (که غالبا ایرانی هستند) بسیار مودبانه و دوستانه است به طوری که آدم تعجب می کند. اینجا همه با هم مهربان هستند. در هر و غذایی عده ای از دانشجویان به صورت داوطلبانه در توزیع غذا کمک می کنند. کیفیت غذا هم خوب است و همان چیزهایی است که ئر ایران می خوریم، انواع خورش ها، کباب ها و مورغ و ماهی و معمولا با مخلفاتی مانند ماست، میوه، دوغ، نوشابه، سوپ، زیتون و لیمو همراه است.(البته در هر وعده مخلفات با توجه به نوع غذا متغییر است). امکان درست کردن چای هم در اتاق مهیاست و از لحظه اراده برای خوردن چای تا آماده شدن آن کمتر از پنج دقیقه طول می کشد. اتاقها معمولا چهارنفره است و مانند هتل های خودمان در ایران است. تلویزیون اتاق هم برخی شبکه های ایران را می گیرد. بچه ها از اینکه در مدینه هم می توانند سریال سه در چهار را دنبال کنند خوشحالند. اما من که چیزی از این برنامه نمی فهمم.
اینجا هر روز ساعت 3 وداع کاروان هایی هست که باید برن مکه. حامد بشارتی گفته بود حتما برم و مراسم رو ببینیم. امروز رفتم. خیلی حال داد. هم خوشحال بودم از اینکه چند روز دیگه وقت دارم هم اینکه دلم گرفت که چیزی به رفتن نمونده. هم ناراحتی رفتن هست و هم ذوق رفتن به کعبه. هم ذوق رفتن هم نگرانی از آماده نبودن برای مواجهه با کعبه.
بعد از دیدن مراسم وداع کاروان مشهد برای خواب به اتاق برگشتم. خوابیدن همان و 5 ساعت وقت بیخودی تلف کردن همان. بعد از نماز مغرب تا آمدیم برای خرید تصمیم بگیریم ساعت شد 11 شب. تا دوازده و نیم در مغازه های اطراف حرم گشتیم و بعد طی یک اقدام از پیش تعیین نشده تصمیم گرفتیم از فرصت استفاده کنیم و به حرم برویم. فضای حرم واقعا عالی بود. بسیار خلوت، آرام و خنک ئذ حدی که هنگام برگشتن سردمان شده بود. چیزی حدود دو ساعت توانستیم در روضه پیامبر بنشینیم و به خودمان برسیم.(روضه پیامبر به قسمتی از حرم گفته می شود که بین منبر و مرقد حضرت قرار دارد و به روایت خود حضرت قسمتی از بهشت است. مساحت این قسمت احتمالا در حدود 200 متر مربع است) دو ساعت در روضه نشستن با آن شلوغی همیشگی چیزی شبیه معجزه بود. حس عجیبی داشت و نماز و زیارت و قرآن خواندن در آنجا سیری ناپذیر بود.  و در نهایت ناباوری توانستیم در محراب پیامبر هم نماز بخوانیم. که این هم در حالت عادی بسیار مشکل است.
در گردش شبانه موفق به کشف یک فروند کافی نت شبانه روزی شدم که به این ترتیب فردا سری اول مطالب که مربوط به چهار روز است را روی وبلاگ می گذارم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 16:1  توسط محمد  | 

دوشنبه ۱۴/۵/۸۷


امروز هم طبق روال عادی برنامه نماز را در هتل خواندیم. این اوج بی انصافی است که در فاصله 4 دقیقه ای حرم باشی و نماز را در حرم نخوانی... به صبحانه امروز شیر اضافه شده بود و شکر خدا تخم مرغ حذف شده بود. به هر حال تخم مرغ بیشتراز اینکه برای مصرف کننده مفید باشد برای سایرین مضر است. بالاخره امروز تصمیم گرفتیم به طور رسمی اولین خرید را انجام دهیم. خدا ایرانی ها را برای عربستان حفظ کند وگرنه این همه فروشنده باید غاز می چراندند. برای شروع از ساری شروع کردیم(این ساری با شهر ساری در ایران هیچ ارتباطی ندارد) از فروشگاه ساری خیلی تعریف می کردند و ما هم با یک برنامه ریزی حساب شده چون در زمان مناسب در مکان مناسب بودیم توانستیم با زائرین یکی از هتل های هم جوار (یک زن و شوهر) با استفاده از تاکسی مجانی به مرکز خرید ساری برویم. از بد حادثه این مرکز خرید فقط لباس و کفش داشت. معمول است که از عربستان لباس سوغات می برند چون مثلا از ایران ارزان تر است. ولی به نظر من اینطور نیست. تمام اجناس اینجا را می توان با همین قیمت بلکه پایین تر از سر دوزک خرید(توضیح: سر دوزک را هموطنان شیرازی می شناسند: خیابانی نزدیک به حرم شاه چراغ که از شیر مرغ تا جان آدمیزاد را دارد). حالا یا من قیمت دستم نیست یا قیمت ها اینجا هم مثل ایران است. البته برخی زائرین هم خودشان را گول می زنند. مثلا یک آقای تهرانی در ماشین با افتخار توضیح می داد که من این کاپشن را اینجا خریدم 35 هزار تومان ولی در تهران 50 هزار تومان است. بعد  برای اینکه احساس رضایت بیشتری از خرید کند گفت: نه حداقل 75 هزار تومان در تهران می فروشند. البته ماجرا همینجا تمام نشد چون همسرهمین آقا گفت: حبیب آقا باز داری دروغ میگی؟! خلاصه اینکه با این وضعیت قیمت ها همه با حد اقل یک چرخ دستی پر(برای اینکه قضیه خوب روشن شود باید این نکته را اضافه کنم که که یک چرخ دستی پر یعنی چیزی حدود بیست دست لباس در حالی که یک کت و شلوار هم روی چرخ دستی پهن شده باشد) بیرون می آمدند اما من فقط دو تا تک پوش برای خودم خریدم آن هم چون در شیراز فرصت نمی کردم. شکر خدا به دلیل نزدیک شدن به وقت اذان فروشگاه تعطیل شد و فروشندگان با اصرار مردم را بیرون کردند با این خیال که آنها فضیلت نماز اول وقت آن هم در مسجد پیامبر را از دست نخواهند داد غافل از اینکه احتمالا بسیاری از هم وطنان عزیز ایرانی تازه بعد از این ماراتن نفس گیر، با کوله بار خرید خود در هتل نمایشگاهی از افتخاراتشان جهت استفاده سایر هموطنان بر
بر پا خواهند کرد. ما هم  بعد از این خرید غرور انگیز و البته کمی روشنفکرانه با عجله به هتل برگشتیم تا برای نماز خودمان را به مسجد النبی برسانیم چون کمی دیر شده بود تقریبا تا نزدیک ترین صف جماعت دویدیم. بعد از نماز طی یک عملیات چریکی موفق شدیم از به طور مخفیانه و با ترس و لرز چند عکس از فضای داخلی حرم بگیریم.
امروز بالاخره به مراد دلم رسیدم، ناهار کباب کوبیده بود.(لازم به ذکر است که بین من و کباب کوبیده الفتی عجیب بر قرار است)
توالت های اینجا غالبا فرنگی است و متاسفانه همه در جهت قبله. ما هم که روی این مورد حساسیم باید با زاویه نود درجه رو آن بنشینیم تا به سمت قبله نباشیم. در این حالت باید با یکی از دست ها جایی را بگیریم چون افتادن در سنگ توالت در این حالت اجتناب نا پذیر است.( می دونم که نمی تونید این منظره رو تصور کنید پس برای روشن شدن قضیه و هم برای هم دردی یک بار به طور عملی امتحان کنید.)
یک نکته جالب و شیرین دیگر هم در خصوص استفاده از توالت فرنگی پیش آمد: در بدو ورود به هتل به ما گفتند: به شیوه توالت های ایرانی از توالت فرنگی استفاده نکنید.چون یا سنگ دستشویی می شکند یا سر می خورید و لگنتان می شکند!!
عصر بچه ها خوابیدند و من خاطره نویسی کردم و عقب ماندگی ها را هم جبران کردم و البته یک یادداشت مهم که یک عزیزی برایم نوشته بود چند بار خواندم و حال کردم. اینجا ساعت چهار و نیم جلسه هماهنگی کاروان داریم و با اینکه من کلا جلسه گریز هستم اما این برنامه ها خیلی مفید است و اطلاعات خوبی می دهند. بعد برای دیدن چند مسجد اطراف مسجد النبی رفتیم. مسجد غمامه که حضرت رسول(ص) در آن نماز باران می خواندند. این مسجد در حال باز سازی بود. مسجد حضرت علی(ع) که متاسفانه در آن سال ها ست که بسته و حتی برای اینکه داخل دیده نشود نرده درها هم پوشانده شده است. پشت این دو مسجد هم مسجدی منتصب به ابوبکر است که خیلی خراب بود و البته مشغول باز سازی آن بودند. بعد برای نماز به حرم رفتیم و باز هم بعد از نماز میت به بقیع رفتیم . با اینکه موفق به کشف محل دفن امامان شدیم اما باز هم سریع هم توسط سعودی ها به خارج از بقیع هدایت شدیم. مثل اینکه صبح ها کمتر ایراد می گیرند. قرار شد یک روز صبح بیاییم. ظاهرا قبر عثمان هم در بقیع است. فردا باید ببینیمش. امشب شام را زود تر توزیع کردند چون امشب جشن تولد امام حسین (ع) است و در هتل مراسم داریم.
فردا صبح زیارت دوره داریم...
امشب اگر بتوانیم می خواهم برای زیارت، نصف شب به حرم برویم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 15:58  توسط محمد  | 

 یکشنبه ۱۳/۵/۸۷


امروز تقریبا از سه و نیم صبح بیدار بودم. البته با این وجود باز هم نتونستم برای نماز به حرم برم و توی اتاق خوندم.  هنوز اون حالی که  باید نیومده. اینجا اونقدرها هم که فکر می کردم گرم نیست. البته باید بگم من تصور یک سونای بخار داشتم. جده البته گرمای بیشتری داشت اما مدینه (البته غیر از ظهر ها که احساس می کنم دارم  توی مایکروفر قدم می زنم) هوای بدی نداره و باد خوبی هم میاد. بعد از خوردن صبحانه برای اولین بار وارد ساختمان حرم شدیم. خوشحال بودم از اینکه اولین بار رو با جمعیت (کاروان) نرفتم چون احساس می کنم تنها باشم بهتره. اونقدر هول شده بودم که همه چیز یادم رفت تنها کاری که تونستم بکنم این بود که تا چند دقیقه فقط  تو دلم صلوات فرستادم (در مدینه نباید بلند صلوات فرستاد). اونجا از همه نظر پر از عظمت و  بزرگیه، از نظر معنوی مرقد و منبر و محراب خود حضرت، خانه حضرت زهرا و در فاصله کمی بقیع با چهار امام، دختران، پسر و همسران پیامبر و بزرگانی از صدر اسلام. ساختمان مسجد هم با عظمت است و در نهایت، مردم که فارغ از مذهب همه مسلمان هستند و بین این همه مسلمان با زبانها و فرهنگ های مختلف بودن حس خوبی دارد. ورودی 15 حرم نزدیک ترین ورودی ما به حرم است. پس از 4 دقیقه پیاده روی می توان به در حیاط حرم رسید. از همین ورودی اگر کمی به سمت چپ برویم به در عمر بن خطاب می رسیم. اگر از این در وارد شوید در سمت چپ می توان با دنبال کردن جمعیت به ضریح حضرت رسید. راه رفتن در فضای حرم خیلی دقت می خواهد چون گفته اند از جلوی سنی هایی که در حال نماز هستند عبور نکنید. برای همین مثل بازی های رایانه ای باید دقت کنیم از جلو آنها عبور نکنیم و به همین دلیل با رسیدن به هر کس اول باید تشخیص بدهیم سنی است یا نه و بعد اینکه آیا مشغول نماز است و در صورتی که هر دو جواب مثبت باشد، باید مسیر خود را تغییر دهیم. طبق معمول مقبره بزرگان، اطراف ضریح شلوغ تر از بقیه جاهای حرم است اما اینجا یک تفاوت عمده با حرم های دیگر دارد بخصوص برای ما ایرانی ها که به جاهایی مثل حرم امام رضا (ع) و یا امام زاده ها عادت داریم. اینجا نمی شود بیش از نیم متر به ضریح نزدیک شد و یا حتی در مقابل آن ایستاد. فقط می شود ازمقابل آن عبور کرد. مقابل حرم سربازهای سعودی ایستاده اند تا کسی به ضریح نزدیک نشود و مقابل آن نیاستد. خود ضریح کاملا پوشیده است. تقریبا چیزی از داخل آن پیدا نیست البته روی ضریح سه سوراخ کوچک وجود دارد که وقتی از داخل آن نگاه می کنیم باز هم چیز زیادی دیده نمی شود، تقریبا هیچ. معلوم نیست این وهابی ها چه مرضی دارند که اینجوری برخورد می کنند. انگار می ترسند یا عمدا لجبازی می کنند. جدا از اوج عظمت اینجا، دلم آدم می گیرد از این وضعیت. البته در فاصله حدود 2 متری می توان مقابل ضریح ایستاد و دعا کرد یا زیارتی خواند. نماز جماعت اینجا هم عالمی دارد. در این جمعیت که در روز پنج وعده در مسجد  جمع می شوند نماز خواندن خیلی شیرین است. وقتی به اذان نزدیک می شویم جمعیت مثل سیل از هر طرف به سمت مسجد النبی سرازیر می شود.اما از نکات جالب و عجیب آن هم نمی توان گذشت. مثلا به نظر می رسد برای اهل تسنن اتصال بین صف های نماز در درجه چندم اهمیت است(البته اگر بی اهمیت نباشد) یعنی ممکن است وقتی تکبیره الاحرام گفته شد یک برادر یا خواهر اهل تسنن را ببینید که برای خودش یک گوشه ایستاده و صف تشکیل داده و اقتدا کرده. حالا اگر چند صد متر هم با جماعت فاصله داشته باشد ظاهرا قبول است. برای ما که روی اتصال تاکید داریم گاهی همین مساله ایجاد مشکل می کند. شما با عجله خود را به نزدیک ترین صف جماعت می رسانید و اقتدا می کنید و با اینکه نفس نفس می زنید خوشحال هستید که به جماعت رسیده اید اما ممکن است در انتها ببینید صف شما اصلا به جماعت متصل نبوده! در همچنین حالتی خونسردی خود را حفظ کرده و با توکل قضیه را حل کنید و البته برای وعده بعدی نماز تجربه کنید.
کفش پوشدن در اینجا با خودکشی برابری می کند. به همین دلیل برای راحت شدن از گرما و گرفتاری های کفش قبل از ظهر برای خرید صندل رفتیم و پس از گشتن تمام بازار پشت بقیع در زمانی حدود دو ساعت موفق به ثبت اولین افتخار خود در زمینه خرید شدیم. کسب این افتخار به این صورت شکل گرفت که پس از چانه مختصری که با فروشنده زدیم هنگام پول دادن چون دلمان سوخت و فکر کردیم زیاد چانه زدیم هزار تومن اضافه دادیم!! و تا هتل به خودمان فحش دادیم....
 بعد از هر وعده نماز در اینجا نماز میت می خوانند و جالب اینجاست که همه هم در آن شرکت می کنند. البته به شوق اینکه این همه آدم برای شما نماز بخوانند خیلی ذوق نکنید چون از اینجا به بعد مراسم تشییع جناز اصلا مثل آن چیزی نیست که ما در ایران می بینیم. دقیقا به محض تمام شدن نماز میت جمعیت زیادی دوان دوان تابوت ها را بلند می کنند و با سرعت بسیار زیادی به سمت بقیع می برند. ما هم از سر کنجکاوی دنبالشان رفتیم. برای کندن قبر ابتدا زمین را حدود یک متر و نیم به صورت عمودی حفر می کنند و سپس به اندازه سی تا چهل سانت به صورت افقی می کنند به این صورت گودالی L شکل ایجاد می شود. مرده را در حفره افقی آن قرار می دهند و بغل آن را سنگ چین می کنند و سپس همه حضار کمک می کنند و گودال را با خاک پر می کنند. همه این اتفاق ها در کمتر از بیست دقیقه رخ می دهد. روی قبر را کمی برآمده می کنند، برای مردان یک سنگ در بالا و برای زنان یکی در بالا و یکی در پایین قبر می گذارند. نه نشانه ای نه اسمی. هیچ علامتی برای شناسایی قبرها نیست. بقیع خیلی بزرگ نیست اما جالب اینجاست که سالهاست از آن استفاده می شود چون پس از مدتی که یک قسمت آن پر شد با خاک روی آن را می پوشانند و دوباره در همان قسمت خاک می کنند.
پس از خاکسپاری از روی نقشه دنبال قبر ائمه می گشتیم که متاسفانه یک سرباز سعودی ما را به بیرون هدایت کرد. باید فردا دوباره تلاش کنیم....
بدترین اتفاق ممکن افتاد: شام ماهی بود.... با دلی افسرده و بعد از خوردن ماست پایین آمدیم تا یک رستوران نزدیک پیدا کنیم اما همه جا تعطیل بود. همینجور که بلا تکلیف دم درایستاده بودیم یک ماشین استیشن ایستاده بود که می گفت:(با لحجه عربی بخوانید) حاجی، حاجی، مجانی، بازار. (اینجا دم در هتل  ها از اینجور ماشین ها زیاد است که مجانی مسافرین را به بازارها می برند و بر می گردانند) ما هم که از فضیلت شام باز مانده بودیم و دنبال رستوران می گشتیم به این فکر افتادیم که بالاخره اطراف بازار حتما چیزی برای خوردن پیدا می شود. با سوار شدن ما ماشین پر شد و راه افتاد.
از محدوده هتل ها که خارج شدیم، در مسیر، رستوران و مغازه فراوان بود اما به چند دلیل مهم مثل طمع و تنبلی و گردش رایگان پیاده نشدیم. به بازار رسیدیم. اما صحنه بسیار غم انگیز بود. در اطراف بازار تا جایی که چشم کار می کرد آبادی وجود نداشت. بازار پر از لباس و کفش بود و قیمیت هایی که چندان هم ارزان نبود البته من هم با وجود گرسنگی اصلا خریدار نبودم. بعد از کلی فحش به خودم و گذشت یک ساعت و خرده ای، خرید سایر همراهان تمام شد و همگی برای بازگشت سوار ماشین شدیم. رسیدیم و کماکان گرسنه... در فاصله چند صد متری هتل یک رستوران پیدا کردیم. از این کشف مهم در پوست خود نمی گنجیدیم. انواع کباب را داشت.  فروشنده ها ترک بودند. و ما با یک معضل عجیب مواجه شدیم. بین زبان های عربی ، فارسی، انگلیسی و ترکی گیر کردیم هم ما و هم فروشنده در هر جمله ای که رد و بدل می شد کلماتی از هر چهار زبان وجود داشت. شدیدا یاد حامد (بشارتی) افتادم چون چهار زبان را بلد است. بالاخره با استفاده از زبان بین المللی( یعنی اشاره با دست و سر و چشم و ابرو انداختن) موفق به انتخاب غذای مورد نظرشدیم که ظاهرا نامش قطاوول بود (همان جوجه کباب خودمان) و هم ما هم فروشنده از این موفقیت خوشحال بودیم. پس از این عملیات طاقت فرسا برای خواب عازم هتل شدیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 15:57  توسط محمد  | 

شنبه ۱۲/۵/۸۷

روزای آخر اینقدر مشغول کار بودم  که هنوز دلم حالی به حالی نشده بود. از طرفی عملیات خداحافظی از دوستان و آشنایان که چیزی بیش از 250  نفر بودند هم به سایر کارها اضافه شده بود. خیلی دلم می خواست محض احتیاط هم که شده وصیت بنویسم اما نشد. البته اگر اتفاقی بیافتد انشا ا.. که وراث خودشان می دانند باید چه کار کنند، کل دارایی من شامل مقداری بدهی و دو دفتر چه قسط است که باید بین خودشان تقسیم کنند...
اما جواد از بس گفت چه حالی داری؟ دو روز مونده به سفر و با تعطیل شدن شرکت یهو دلم ریخت. هم خوشحالی بود هم ترس. شاید هم بیشتر ترس بود. با کتاب خوندن خودم رو یه کم آروم کردم اما تا قبل از رسیدن به مدینه و رفتن به مسجد النبی باورم نمی شد اومدم کجا ......
ساعت 4 صبح از دانشگاه شیراز به سمت فرودگاه حرکت کردیم. حمید و فرزین و جواد گفته بودند که برای بدرقه می آیند اما با کلی اصرار منصرفشان کردیم چون هم بد مو قع بود و هم اینکه چون حرکت در زمان مشخص، در فرهنگ ما جایی ندارد ترسیدیم معطل بشن. البته طبق پیش بینی در بدو ورود به فرودگاه اعلام شد که پرواز یک ساعت ونیم تاخیر دارد.
اما ماجرای ما هم در فرودگاه جالب بود. عبور از قسمت های مختلف مثل مسابقه راز سیب بود که با عبور از هر مرحله به مرحله جدید تری می رسیدی و هر کدام راه و روش خودش را داشت. خدا خیرشان بدهد، طوری برنامه ریزی شده بود که در فرودگاه خیلی حوصله مان سر نرود چون اینقدر باید کار های مختلف انجام
می دادیم که از پنج تا هشت که پرواز بود دائم مشغول فعالیت بودیم. حتی برای زائرینی که بیش فعالی داشتند و مراحل قبل را به سرعت پشت سر گذاشته بودند مسابقه ایستادن در صف بانک و پرداخت وجه با مانع (برای پرداخت عوارض خروج از کشور) در نظر گرفته شده بود. اما بالاخرا پریدیم. قسمت امید وار کننده این بود که هواپیما با اینکه هما بود ظاهرا کمی با هواپیماهای پروازهای داخلی فرق داشت. برای کسی مثل من که در پروازهای داخلی پارادوکس خواب یا استفاده از پذیرایی تبدیل به کابوسی شده بود یک پرواز دو ساعت و خرده ای فرحی بود، بعد از محنت. یعنی هم خوردن صبحانه عجیب هواپیما هم خواب. (در این قسمت نویسنده قصد داشت تا به صورت غیر مستقیم به بقیه بفهماند نه تنها هواپیما ندیده نیست بلکه بارها از آن استفاده کرده است).
همراه با پرواز ما پرواز دبی هم بود و چقر مسافران این دو پرواز با هم متفاوت بودند...
در جده که پیاده شدیم مانند این بود که چند سشوار بزرگ با آخرین قدرت در نزدیکی مشغول کار هستند. داخل ساختمان فرودگاه به صف شدیم تا مدارکمان چک شود. شنیده بودم جدیدا از ایرانی ها انگشت نگاری می کنند و منتظر بودم تا هر آن غرور ملی مان لکه دار شود اما شکر خدا این اتفاق نیفتاد.
با اتوبوس به سمت مدینه به راه افتادیم. فاصله جده تا مدینه حدود چهار ساعت است. پس از دو ساعت برای نماز و ناهار توفق کردیم . وسط بیابان با مرغ سوخاری !! پذیرایی شدیم، گو اینکه کمی یخ کرده بود اما در نوع خودش جالب بود. پس از سوار شدن به اتوبوس ترجیه دادم بجای پرداختن به مستحبات از فضیلت خواب بهره مند شوم.
با صدای بغل دستی که می گفت رسیدیم به مدینه بیدار شدم. اینجا بود که حس کردم واقعا اتفاقی افتاده و این سفر قرار نیست عادی باشد...  البته بین یک حس روشنفکری و احساسم گیر افتادم ولی چون تجربیات اینجوری کم داشتم (یا بهش دل ندادم) نمی دونم دقیقا باید چه اتفاقی بیافته.بعد از مستقر شدن در اتاق با کاروان به سمت مسجد النبی رفتیم. وارد که شدیم همه چیز عوض شد، جون از قالبم زیاد کرده بود، همه سلول هام می خواستن بزنن بیرون، همون حسی که اینجور مواقع برام پیش میاد اما هیچ وقت به این شدت نبود. فکر کنم همون اتفاقی که باید میافتاد افتاد......
حتما می دونین که من و کیفم از هم جدا نمیشم و من بدون کیفم هیچ جا نمیرم. به همین دلیل (داشتن کیف) نتونستم شب اول برم داخل حرم و البته خوشحالم چون آمادگیش رو نداشتم.
بعد از نماز مغرب یک نماز چند رکعتی خواندند که فهمیدم نماز میت است و پس از آن جمعیت تکان شدیدی خورد.تصیم گرفتم راز اون رو فردا کشف کنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 15:55  توسط محمد  | 

بچه های این روزها چقدر عجیبن. خیلی متفاوت. آدم از رفتارشون تعجب می کنه. هر کار می کنم نمیتونم بفهمم. مخصوصا سر رفتار با خانواده... بچه ها خیلی بی رحم شدن و این خیلی ترسناکه. همیشه به این فکر می کنم که آخرش چی میشن. البته یه نکته جالب قضیه اینجاست که بچه که از زیر بوته که بزرگ نمیشه. بالاخره خانواده توی تربیتش خیلی موثره. برام قابل هضم نیست که چه جوری یه بچه به راحتی جلوی خانوادش می ایسته و یا صداشو روی اونها بلند میکنه. این چقدر تقصیر جامعه هست و چقدر خانواده مقصر هستن. ولی اگه وضع اینجوری بخواد ادامه پیدا کنه آینده خیلی وحشتناک میشه. مدتیه از این که قرار نیست مادر باشم خوشحالم. اون فشاری که به یه مادر توی این شرایط میاد خیلی وحشتناکه. بیچاره ماردها که زیر این فشار خرد میشن و هیچ راهی ندارن. حتی نمی تونن از بچه متنفر بشن. اینجاش دیگه تقصیر خداست ....

باید بیشتر در موردش حرف بزنیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 22:53  توسط محمد  | 

مدتیه دور افتادم٬ روزهای عجیبیه٬ دو تا از دوستام به طرز بسیار عجیبی حالمو گرفتن٬ عین فیلمها. خیلی باید بگذره تا زخمش خوب بشه. خنجر از پشت و اینجور حرفا ...اون هم بعد از چند سال رفاقت و نون و نمک خوردن. کی باورش میشه؟ چه جوری میشه فراموشش کرد؟ بعد از  ۵٬۶ سال دوستی و رابطه صمیمانه ؟!!! اونقدر هم قضیه بدیهیه که گاهی فکر می کنم نکنه من دارم اشتباه می کنم. برای گذشتن از این مرحله فقط خدا می تونه کمکم کنه. این جریان خیلی داغونم کرده٬ نظم زندگیم بهم ریخته و جالب اینجاست که اونها هم اصلا عین خیالشون نیست. یعنی واقعا اشتباه از منه؟

به یه جمله ی حکیمانه اعتقاد پیدا کردم: لطف مکرر٬ حق مسلم می شود.

یه مشکل من هم با بعضی از اطرافیانم همینه٬ خیلی جالبه و خیلی احمقانه. تازه بعد هم طلبکارن ...

امروز یک نفر دیگه از دوستای قدیمیم زنگ زد و واسه دیدنش به دفترش رفتم. از دوباره دیدنش خیلی خوشحال بودم اما همین که وارد دفترش شدم احساس کردم طبیعی نیست٬ بوی گلد کوئست
می یومد. و حدسم درست بود٬ گلد کوئست لعنتی ... باورم نمی شد که اون هم رفته باشه طرفش. امروز هم پیشنهادش رو به من داد و معلوم نیست کی دست از سرم برداره. حالم از این کارا بهم
می خوره. خیلی حیفش بود٬ فکر می کنم کسایی که تو این کار میزن مغزشون شست و شو داده میشه و تبدیل می شن به آدمهایی که اگه باهاشون نباشی٬ دشمنشون هستی. یعنی یکی نیست این مسخره بازی ها رو جمع کنه؟

اگه بتونم ذهنم رو از مشکلات وحشتناک دورم جمع کنم خیلی خوبه. کار نیاز به مدیریت بیشتری داره و من باید تلاش بیشتری کنم ... امیدوارم این مدت رو بدون اشتباه بگذرونم و همه چیز تموم شه. این شرایط رو دوست ندارم... همه امیدم به آینده هست. تا ۲ هفته ی پیش هیچ مشکلی نداشتم و همه چیز خوب بود٬ اما حالا ... تو این شریط یه مشاور خیلی میتونه کمک کنه.

نوشتن چقدر آدم رو آروم می کنه. خدا خیر بده به حمید که مجبورم کرد تایپ رو یاد بگیرم.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 20:46  توسط محمد  | 

دیروز با اینکه تا ۳ صبح شرکت بودم نرسیدم چیزی بنویسم. بالاخره دیروز بعد از نزدیک به ۶ ماه یه پروژهاي رو كه مي شد دوماهه تمومش كرد تحويل داديم! كلي پيش خودم خجالت كشيدم كه چرا انقدر تاخير داشتيم. و ما اين كار رو قرار بود واسه طرف انجام بديم كه يه كار بزرگتر ازش بگيريم كه ديروز فهميديم كار رو داده به يكي ديگه . متاسفانه ما هنوز به تكنولوژي كار بدون تاخير نرسيديم .... فقط يه كم نگران درسهاي دانشگاه هستم وگرنه شرايط داره خوب مي شه

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 10:59  توسط محمد  |