جمعه 78/5/18
فردا روز آخر مدینه است ...
صبح کمی زیاد خوابیدیم و صبحانه را از ذخایر یخچال خوردیم.
البته ما هم به لطف خانواده ها کاملا مجهز به سفر آمدم: آویشن، نعنا خشک، پسته، بادام، گردو، پیاز، لیمو، خاک شیر، نبات و چند نوع قرص قسمتی از تجهیزات ماست... (راستی در صبحانه ظاهرا تخم مرغ به دلایل بهداشتی و امنیتی از برنامه غذایی حذف شد!!) بعد کمی به کارهای خودمان رسیدیم و بری ساعت های آخر مدینه برنامه ریزی کردیم. بعد برای نماز جمعه به مسجدالنبی رفتیم. خیلی شلوغ بود، خیلی. در قسمت هایی از حیاط با اینکه آفتاب شدید بود قالی پهن کرده بودند و مردم نشسته بودند و البته درهای پشت بام مسجد النبی هم برای نماز گزاران باز شده بود. ما هم برای نماز به پشت بام رفتیم. پشت بام هم مثل سایر جاهای مسجد زیبا بود.
دو حیاط در مرکز ساختمان مسجد هست که با چتر مسقف شده. در این دو حیاط در بالای دیوار اسم هایی نوشته. اسم پیامبر(ص) و دوازده امام هست. و اسم برخی صحابه از جمله سلمان فارسی. نام امام زمان(عج) هم با عنوان محمد المهدی نوشته شده و از ترکیب "ح" از محمد و "ی" از مهدی کلمه حی ایجاد شده که جالب است.(بعدا عکس ها را ببینید)
پیش نماز اصلی مسجد شیخ خزیفی است که این روزها نیست(ظاهرا ایشان در یکی از سفر های آقای هاشمی رفسنجانی در زمان حضور ایشان در حرم بر علیه شیعیان حرف هایی زده بود و به این علت دو سال از پیش نمازی مسجدالنبی محروم شد)
وقتی به هتل برگشتیم نرسیده به در هتل متوجه یک تراژدی شدیم: ماهی ... اما اینبار چون از قبل آمادگی داشتیم و برای مواقع ضروری برنامه ریزی کرده بودیم (کشف البیک) با آرامش رفتیم سالاد را در هتل خوردیم و نوشابه و میوه را برداشتیم و باز هم خودمان را در رستوران البیک مهمان کردیم و به ریش ماهی خندیدیم. (در حقیقت دنبال بهانه ای می گشتیم تا بز هم به البیک برویم...)
جلسه کاروان عصر برگذار شد و نکاتی در مورد مناسک گفتند. بجای نماز مغرب برای نماز عشا به مسجد رفتیم. این دفعه مامور دوربین را کشف کرد، ما هم کم نیاوردیم و از یک در دیگر رفتیم داخل. بعد از نماز دنبال مخابرات گشتیم که به خانواده و چند نفر از رفقا زنگ بزنیم که پیدا نکردیم و چون شام مهم تر بود برگشتیم هتل. به این نتیجه رسیدیم که یا اول وقت باید برای غذا برویم یا آخر وقت چون در غیر این صورت استفاده از آسانسور با توجه به جمعیت، کاری غیر ممکن است. چون شب آخر بود برای وداع با شام با هماهنگی و همکاری آشپز مهربان دو لیوان پر از زیتون گرفتیم و الان هم که در حال نوشتن هستم هنوز دارم می خورم. امشب باید ساک ها را تحویل بدهیم که به مکه ببرند.
اینجا درخت راحت سبز نمی شود اما ساختمان به راحتی و در فرصت بسیار کوتاهی سبز می شود، رشد می کند و برای صاحبش میوه (زائر) می دهد. تقریبا همه ساختمانهای اطراف حرم هم ارتفاع هستند و چهارده طبقه.
سنی ها تا آنجا که من دیدم ذکر دسته جمعی ندارند حتی صلوات هم با هم نمی فرستند و دعا نمی کنند و تنها چیزی که با هم می گویند "آمین" است آن هم در کعت اول و دوم نماز مغرب و عشا و نماز جمعه، بعد از خواندن حمد توسط امام جماعت!!
ساک ها را طناب پیچ کردیم (برای اینکه در اثر جابجایی بد، نترکد) و دم در گذاشتیم. تقریبا همه چیز را جز برخی وسایل خیلی ضروری... مثل برزخ شده، جز لباس احرامی (کفن) نباید چیزی داشته باشی. از مدتی پیش از محرم("م" را با ضمه بخوانید) شدن می ترسیدم از اینکه باید از شنبه عصر تا یک شنبه ظهر محرم بمانیم از اینکه چه باید بکنیم و چه نباید بکنیم. اما امروز تصمیم گرفتم طرز فکرم را عوض کنم تا از محرم شدن لذت ببریم.
امشب برای آخرین بار اگر بتوانیم می خواهیم برویم حرم و صفا کنیم.
کمی هم از کاروان بگویم، کاروان 120 نفره است و همه در یک طبقه هتل اسکان داده شدیم. رییس کاروان آقای قهرمانی که از همان تماس اول رفتارش به دلم نشست، فرهنگی بازنشسته است (البته از رفتارش هم معلوم است، مثل یک پدر با بچه ها برخورد می کند، حتی وقت هایی هم که ناراحت می شود)، معاون هم آقای ظهیری است که در دانشگاه آزاد تدریس می کند، جوان است و حرف بچه ها را راحت می فهمد. و روحانی آقای شکراللهی است و ایشان هم جوان هستند و خوش مشرب وخوش محضر. هر سه خوش اخلاق هستند و همسفر بودن با آنها لذت بخش است.
دعای هنگام دیدن کعبه برای من مساله بزرگی شده. نمی دونم باید چی از خدا بخوام. می گن سه تا آرزو برآورده می شه. انتخاب این سه تا خواسته خیلی سخته، مخصوصا اینکه خودم هم به برآورده شدنش اعتقاد دارم. دارم چنتا شو روی کاغذ می نویسم تا از بینش انتخاب کنم.
